تبليغاتX
سکوت سرمه ای - مزامیر وحشت
۱

...زیرا تمام فتنه ها

از آن شراب کهنه در خاک تو افتاد

ـگفتی سدیگر بارـ

چنگ و چکامه در صدایت مویه کردند:

ای تیرگی زاد

من همچنان دیوانگی می خیزد از دستم

من

همچنان که آسمانم ـ تیره ـ خواهد گفت با تو

پی می کنم اسبان دریا مرده را در باد.

۲

مزمور آخر را که می خواندی

با تو تمام مردگان منتشر در باد

با آن کفن هاشان پر از آتش که می خواندند

یک پاره از قلبت

با نیزه های کوچک وحشی

پا در گریز از پلک های سربی ات

با آسمان پیوست.

۳

با ریگ های تفته بر دندان

بیداری ات را واژ می گفتی

در خواب پیشین دیده بودی

چشم پلنگی را که در خونت نهان می شد

بی آن که ماهی برنگاهت پنجه اندازد

با استخوان هایت که جاویدان   

در غارهای کهنه می پوسید رقصیدی

در غربت خونت

جز سایه های ناتوان. پرواز ناممکن. نمی چرخید

...

زندان سنگی را رها کردی

آنک زمین بر ریگ های تفته می لغزید.

+ نوشته شده توسط سودابه امینی در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 و ساعت 19:50 |


Powered By
BLOGFA.COM